لبات مث قاصدکا پرپر شدن یه روز بد
حتا خدا دلش گرفت یه روز که بارون می اومد
به انتظار دیدنت شعراتُ از بر می کنم
به خاطر خاطره هات بهار ُ باور می کنم
دست می کشم رو تن آب نگاتُ یادم میارم
یه باغچه عطر رازقی برات تو گلدون می کارم
ببین بدون لمس تو دستام چه سرد و خالی ان
تو عمق شب گم میشم و ستاره ها خیالی ان
منُ به گریه می سپری منُ به دست سرنوشت
برو همیشه یادتم آغوش تو خود بهشت
لبات مث قاصدکا پرپر شدن تو دست باد
خدا که میگن عاشقه دیگه تو رو پسم نداد
+ نوشته شده در شنبه ۱ تیر ۱۳۸۷ ساعت 1:50 AM توسط رویا وکیلی
|