در سرم آوار است

از بیروتی شکست خورده

از کابلی گم شده در دود و مه

و در بازی بچه های کوچه مان

صدها سرباز پشت خاکریز است...

مدرسه

اتفاق تازه ای نبود

جز سیاست سایه

- هفت روز هفته بیکاری  سهم توست از نفت

سهم من از تاریخ  

 مرزهای بیزاری ست

 

در سرم صدای انفجارهای مدام می اید

از اخبار جنگ

از نسل های سوخته

از اروندی که روایت فتح ندارد

 

و چمدان ما پر است از روزنامه های سیاه پوش حوادث و ترحیم

و جیب ها ی ما پر است از پوکه های فشنگ

از پولک... نه !

 به کجا می بردم بی پارو این دریا این بندر

به گل نشسته قایقم و اعتبار آبهای مازندران من چقدر سطحی ست

 

در اندیشه ی کرم های خاکی

میل تصرف زمین

در هر وجب

در هر کاشی

رقابت صد برج است

 

از ارتفاع خورشید

به انزوای پوسیدن سیب

پرتاب می شویم و بیدار ... نه !

 

  

 

در بارانی که روی شیروانی همسایه سر می خورد

در خش خش خوب عصرگاهی جاروها در کوچه

در صدای خودم

وقتی که در دلم شعر می خوانم

در زمزمه های مادرم

که پای گاز ایستاده

پای همه چیز ایستاده

در دامنش عطر دارچین

در صداش طعم ادویه پیچیده

در ریختن یک لیوان چای

صدای زنی ست

که در هیچ صدایی گم نمی شود

که پخش می شود روی همه چیز که تلخ است و سرد است

و من

سرم را از روی دستم ، از روی میز برمی دارم

و دنیا جای بهتری ست