در دلم ماهي كوچكي ست
بيقرار باراني كه ببارد
كه سر به دامان دريا بگذارد


زني با لبهاي سرخ است
ماهي دلم
بيتابِ آن لحظه نابي كه بيايي
آفتاب
از شيشه هاي رنگي شعر بسازد
ديوارها
اينه هاي هزارتوي راز شوند
در تكثير سايه هامان

بيايي
واي

پر از سكوت محضم

پر از حضور ديوار

تو سوت آن قطاري كه رفته اخرين بار

پر از هجوم خواهش

پر از حريم انكار

ببين كه بر تمامم شكسته بغض آوار

 

رد تازيانه اي ست موهاي مواجم
اويخته بر شانه هايي كه دست تو را كم دارند
ساحلي نيست
تا دور
هرچه بگويم آب آب آب
موج ميزنم در دريايي كه به جايي نميرسد
درجا ميزنم
و جار ميزنم اين سكوت گريه دار را
موهام ريسمان بيرحم دار ميشوند
اين من بي تو را

تو در كدام دريايي
فانوس من

خيالت
آيا
مرا
مي برد
؟