لولوی من لباس آبی روشن نداشت
حتا در آن هوای سرد یک پیرهن نداشت
تنها اورکتش برف بود و باد
وقتی نشست به دیوار تکیه داد
پشت پنجره تا صبح گریه میکرد لولو
همیشه در گلو بغض به دل آرزو
تصویر کودکی اش در آینه جا مانده بود
کسی که آینه او را ز خود رانده بود
دو دست کوچکش را به روی چشم گذاشت
میخواست بخوابد اما تشک نداشت
آمد روی چمن های خیس دراز کشید
ولی برای خودش یک غنچه هم نچید
لولو غروب زاده شد و سحر هم مرد
تمام ترس را به دوش کشید و برد
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 4:24 PM توسط رویا وکیلی
|