من مرده ام
و سالهاست كه در اين گوشه شب
در سوگ خويش آرام مي گريم
و كساني را مي بينم
كه خوشبختي را
در پس سياهي ها پنهان مي كنند
در پس سايه ها پنهان مي كنند
و در كوچه هاي باريك زمان
عشق را از يكدگر دريغ مي كنند
و عاطفه را از يكدگر
و لبخند را
من مرده ام
و سالهاست كه حتا شكوفائي يك ستاره را نديده ام
و سالهاست كه حتا ساقه هاي سبز سعادت را لمس نكرده ام
و كساني را ميبينم كه نور را از خود دريغ مي كنند
و حتا براي يك بار هم كه شده
پنجره هاي رابطه را نمي گشايند
و كساني را ميبينم
كه در خيال پرواز ره نمي برند
و حتا آزادي بادبادك را در آسمان محكوم مي كنند
من مرده ام
و سالهاست كه در قبرستان محكومين دفن شده ام
و در سوگ خويش مي گريم
و كساني را مي بينم
كه در خيابانهاي فصل
گيج و گنگ ميدوند
و گاه درخشش يك قوطي خالي در خرابه
آنها را از حركت بازميدارد
و كساني را مي بينم
كه چشم خود را
بر روي گلهاي بنفشه مي بندند
و در باغچه هاي رابطه
بذر جدائي مي كارند
من مرده ام
و از لابه لاي برگهاي خشك و فرسوده
آسمان تار مه آلود را مي بينم
كه سايه هاي وحشت در آن چنگ مي زنند
من مرده ام
و در تمام حفره هاي تاريك شب سركشيده ام
و حشراتي را ديده ام
كه در حفره هاي ذهن
تخم ريزي كرده اند
و خفاشهایي را ديده ام
كه در دالان هاي ظلمت
در انتظار مرگ نشسته اند
من مرده ام
و پشت درهاي بسته شب
به انتظار صبح شيشه اي نشسته ام
و كساني را ميبينم
كه طلوع را افسانه مي پندارند
و شب را نظم طبيعت
و كساني را ميبينم
كه با خنجرهاي بدگماني
سينه هاي يكدگر را ميدرند
و كساني را ميبينم
كه با زنجيرهاي كدورت باهم در ارتباطند
و احساس نزديكي ميكنند
و در تاريكي نگاه هاشان مرگ فوران ميكند
و در لرزش صداهاشان، غربت
و كساني را ميبينم
كه هنوز خود را ميفريبند با واژه هاي تكراري
و در بوسه هاشان هم
تزوير موج ميزند
و در حريم عشقهاشان هم خيانت
و هنوز خود را ميفريبند
من مرده ام
و از ميان شيار خواهشم
چيزي را تمنا كرده ام
كه ته مانده هايش را هم تاريكيها بلعيدند
و كساني را ميبينم
كه آشنایي را
به ذهن كور مرگ مي سپارند
و بر مزارش سرود ميخوانند
و كساني را ميبينم
كه فانوسهاي سحر را مي شكنند
و از ترس روبرویي با شب
چشمانشان را مي بندند
من مرده ام
و شاعران غمگيني را مي بينم
كه با سرود پایيز بيگانه اند
و عارفان محجوري را ميبينم
كه با نام خدا بيگانه اند
و كساني را ميبينم
كه در مويرگهاي حياتشان
بي اعتباري جريان دارد
و دروغ را مثل راست بي دغدغه ميگويند
من مرده ام
و در راه
به چندين نگاه آشنا برخوردم
كه شاهد مرگ شمع بودند
و در راه
نشاني بن بست فصل شب را
به چند ستاره دادم
و يك ديوان اشك خريدم از شهر غم
من مرده ام
و با خاك- كه گرمترين آشناي فرسايش است-
همخوابه شده ام
و مرگ را در ميان انگشتانم
و روي گونه هايم
و نه در تمام هستي ام
كه بر تمام نيستي ام
حس ميكنم
من مرده ام
با تمام واژه هائي كه
ميشد سرود، ميشد حرف زد
با تمام قصه ها، لبخندها
با تمام ناتمام لحظه ها
برگريز77
... از کوه سرازیر می شدیم
هر قدم از سایه چقدر پروانه پر می کشید
چقدر ساقه های سبز
چقدر جوانه زیر خاک دل دل میکند هنوز
رو به چشمه جاری
تخت کفشم از شقایق گُر گرفت
ای دستت از پونه آشناتر به آب ،
یادت هست ؟!
حالا زمین کاغذی ام گم میشود
در دریای اشکِ یکریز
شعر هنوز جزیره ایست ،
آفتاب سوخته ، از خیال تو
حالا که فانوس ها زنده به گور می شوند
که گودال ها خوابگاه نور می شوند
بیا
براي باهم بودن
عشق
كافي نيست
ميدانم
ميدانم و اين تلخ ترين ، نه گس ترين حرفيست كه شنيده ام
حرفی كه در غار اين دفتر قنديل بسته است
و در ظهر هيچ تابستانی
جز نگاه تو
آب نخواهد شد
مرگ هم اگر برزخی نباشد
مايوس ميشود
بگذار این پل فاصله عشق را عمیق تر کند
در دلم ماهی ی کوچکی ست
از سفرهایی که با تو
در اقیانوس های جهان شنا کرده ام
در دلم جزر و مد است
در دلم فراز است و فرود است
از فرودگاهی که گم میکند مسافر آرزوهام را
برمیگردم از سفر
از تو ، نه
گریه صدا می کند مرا
به نام
وگرنه حواس شبهام
چنین پرت نبود...
چشمانت کعبه ای که خداش
مسافر سایه پوش آینه است
تو رفته ای
قبله انگار گم شده است
تنها مانده نقش عیسای مصلوب
بر ماه گرفتگی تار دیوار
کجاست دستت؟!
مرهم گریه های گیتار
گویا
بادها هم از تو بی خبر مانده اند
که در حریر پرده پنجه افکنده اند
نمی آئی
حتی به خواب کوچه ما
نمی باری
مسافر مه پوش آینه ها
چقدر غیبت تو با اشک های من آشناست
عشق !
تو رو خواب می بینم بارون میباری
رو شونه م سرتو آروم میذاری
میاری با خودت پروانه ها رو
شبای روشن بی انتها رو
پَر ِ قاصدکا تن پوش ِ راهت
خبر میدن از اون چشم سیاهت
به یاس ِ دست ِ تو عاشق ترینم
منو باور نداری نازنینم
لا لا لا لا لا لا دیوونه میشم
نباشی تو اگه یک لحظه پیشم
لا لا لالا لالا زنجیرُ وا کن
منو از بند تنهایی رها کن
تو رو خواب می بینم که شکل ماه ی
نجیب ُ ساده ای که بیگناهی
لالا لالا لالا دوسم نداری
یه شب میری منو تنها میذاری
لالایی بغض ِ من چه بیقراره
شب ُ بارون تو رو یادم میاره...
در صدای شفاف باران
در رویای پیاده روهایی که می گذرند
کسی هست
بهتر از قافیه و غزل
بهتر از غروب
کسی هست در دوردست
با دستی گشوده برای رقص
کسی هست
بهتر از شراب
بهتر از آفتاب