تبليغاتX
پشت پاییز در
 

... از کوه سرازیر می شدیم

هر قدم از سایه چقدر پروانه پر می کشید

چقدر ساقه های سبز

چقدر جوانه زیر خاک دل دل میکند هنوز

رو به چشمه جاری

تخت کفشم از شقایق گُر گرفت

ای دستت از پونه آشناتر به آب  ،

یادت هست ؟!

حالا زمین کاغذی ام گم میشود

در دریای اشکِ یکریز

 

شعر هنوز جزیره ایست ،

آفتاب سوخته ، از خیال تو

 

+ نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 11:51 AM توسط رویا وکیلی |

ترا به خدای آن مذهب شگفت

حالا که فانوس ها زنده به گور می شوند

که گودال ها خوابگاه نور می شوند

بیا

+ نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 0:0 AM توسط رویا وکیلی |

شب گریه ها بزرگ شده اند

بند پیراهنت بگشا
باران، بیشه میخواهد


براي باهم بودن

عشق

 كافي نيست
ميدانم

ميدانم و اين تلخ ترين ، نه گس ترين حرفيست كه شنيده ام
حرفی كه در غار اين دفتر قنديل بسته است
و در ظهر هيچ تابستانی

جز نگاه تو

آب نخواهد شد


مرگ هم اگر برزخی نباشد
مايوس ميشود

بگذار این پل فاصله عشق را عمیق تر کند


 

+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 9:7 PM توسط رویا وکیلی |

 

در دلم ماهی ی کوچکی ست

از سفرهایی که با تو

در اقیانوس های جهان شنا کرده ام

 

در دلم جزر  و مد است

در دلم فراز است و فرود است

از فرودگاهی که گم میکند مسافر آرزوهام را

 

برمیگردم از سفر

از تو  ، نه

گریه صدا می کند مرا

به نام

+ نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 10:2 PM توسط رویا وکیلی |

مسافر کوچه های خواب من شده ای

وگرنه حواس شبهام

چنین پرت نبود...

+ نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت 7:1 PM توسط رویا وکیلی |

 

    چشمانت کعبه ای که خداش

   مسافر سایه پوش آینه است

   تو رفته ای

   قبله انگار گم شده است

   تنها مانده نقش عیسای مصلوب

   بر ماه گرفتگی تار دیوار

   کجاست دستت؟!

   مرهم گریه های گیتار

   گویا

   بادها هم از تو بی خبر مانده اند

   که در حریر پرده پنجه افکنده اند

   نمی آئی

   حتی به خواب کوچه ما

   نمی باری 

   مسافر مه پوش آینه ها

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 10:14 AM توسط رویا وکیلی |

 

چقدر غیبت تو  با اشک های من آشناست

عشق !

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 9:9 PM توسط رویا وکیلی |

 

تو رو خواب می بینم بارون میباری

رو شونه م سرتو آروم میذاری

میاری با خودت پروانه ها رو

شبای روشن بی انتها رو

پَر ِ قاصدکا تن پوش ِ راهت

خبر میدن از اون چشم سیاهت

به یاس ِ دست ِ تو  عاشق ترینم

منو باور نداری   نازنینم

لا لا   لا لا  لا لا دیوونه میشم

نباشی تو اگه یک لحظه پیشم

لا لا  لالا  لالا زنجیرُ وا کن

منو از بند تنهایی رها کن

تو رو خواب می بینم که شکل ماه ی

نجیب ُ ساده ای که بیگناهی

لالا لالا لالا  دوسم نداری

یه شب میری منو تنها میذاری

لالایی بغض ِ من چه بیقراره

شب ُ بارون تو رو یادم میاره...

 

+ نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 10:49 PM توسط رویا وکیلی |

در باران

در صدای شفاف باران

در رویای پیاده روهایی که می گذرند

کسی هست

بهتر از قافیه و غزل

بهتر از غروب

کسی هست در دوردست

با دستی گشوده برای رقص

کسی  هست

بهتر از شراب

بهتر از آفتاب

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 5:4 PM توسط رویا وکیلی |

 

سفر هنوز ناتمام مانده

می گریزی امشب با من ؟

دلم آرام گرفت که گفتی هر شب

 

باز هوای رقص لزگی

باز دلم هوای تو کرده

کوچ می کنم به بارانی فصل چشمت

بی چتر.

چقدر بی تابم بی تو

چقدر بی قرار

 

به یلدای چشم تو

هنوز مانده تا رها کنم پاییز ِ گیسوم

نه هوهوی باد

که هیاهویی در من از توست

مدام ترانه ای

 

ایلیا ی من

چنان که گفته بودمت

ایل ِ من

به ییلاقی می خواهمت

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 8:36 PM توسط رویا وکیلی |